رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

روز پدر مبارک....

امروز 15 خرداد ماه، ولادت حضرت علی (ع) و روز پدره.   روزت مبارک بابا حمیدرضای مهربوووووون. دوست داشتم یه هدیه خیلی خوب به مناسبت این روز از طرف شما و خودم به باباجوون تقدیم کنیم اما چون شمال بودیم فرصت نشد.اما به جاش 25 خرداد هم تولد باباجوونه و براش جبران میکنیم   ...
15 خرداد 1391

اولین روز کاری رادین

امروز دهم خرداد ماه 1391 رادین برای اولین بار با باباحمیدرضا جوون رفت شرکت و اولین روز کاری رو شروع کرد. البته باباجوون روروئک آقا رادین رو هم بردن که بتونه به همه جا سرکشی کنه. وقتی رادین با وسایلش وارد دفتر کارش میشه وقتی رادین میشینه پشت میزش وقتی رادین کارتابل رو تحویل میگیره تا دستورات لازم رو صادر کنه. وقتی رادین مروری بر ترسیم نقشه ها داره وقتی رادین از یک روز کاری خسته میشه و حوصله اش سر میره و در نهایت هم ساعت 4:30 بعد از ظهر اومد خونه. خسته نباشی پسرم.   ...
10 خرداد 1391

پایان هفت ماهگی عشقمون

امروز یعنی نهم خرداد ماه رادین ما وارد ماه هشتم زندگی قشنگش شد. هفت ماهگیت مبارک رادین جوووونم. اما از احوالات رادین جوونمون: کامل میشینه و تنها از سمت راستش غلت میزنه. رورئک سواری رو یاد گرفته به سمت جلو و عقب و طرفین حرکت میکنه. شیر مامان و شیر بابا (شیرخشک)، سوپ ، حریره بادوم ، ماست ،سرلاک و بیسکویت میخوره. موز و طالبی  رو خیلی دوست داره و البته هندونه، زردالو، سیب رو هم اگر شیرین باشه میخوره. عاشقانه فرمون ماشین رو دوست داره و جدیدا تا 2-3 ساعت تو ماشین ساکته و از اون به بعد وااااااااااای که دیگه ما رو خل میکنه. شبا هر 2 ساعت بیدار میشه و شیر میخوره تا امروز که 5 ساعت مداوم نخوابیده. به آقایون علاقه خاصی داره و ...
9 خرداد 1391

روز من ....

مادر من مادر من…… تو یاری و یاور من مادر چه مهربونه……. درد منو می‌دونه بی عذرو بی‌بهونه……. قصه برام می‌خونه مادر من مادر من……. تو یاری و یاور من مادر مهربونم…….. قدر تو رو می‌دونم تو با منی همیشه……. من برگم و تو ریشه مادر من مادر من……. تو یاری و یاور من بقیه در ادامه مطلب من امسال با لطف بی کران خدای مهربوون و وجود پسر عزیزم  لایق نام * مادر * شدم. خدایا هزاران بار شکککککککککککر. امروز اولین هدیه مادر شدنم رو از دستای کوچولوی رادین که البته بابا حمیدرضا جوون زحمتش رو کشیده بود گرفتم. باباجوون دست ...
23 ارديبهشت 1391

اولین .....

رادینم ببخشید یه کم دیر شد  اما بالاخره وقت کردم بیام چندتا از اولینها رو برات بنویسم: اولین غلت کامل و بدون کمک رو، روز نوزدهم فروردین و در سن 5 ماه و 10 روزگی زدی اما چه غلت خطرناکی بود.  ماجرا ازاین قرار بود که مامانی صفیه جوون اومده بودن خونمون و شما رو خوابوندن و بعدش گذاشتن روی تخت ما.بعد از نیم ساعتی یه صدای نقی اومد و مامانی رفت که شما رو بیاره.بعد که مامانی اومد دیدم حسابی ترسیده و رنگشون پریده.گفت رادین بیدار شده بود و غلت زده بود و دقیقا لبه تخت بود نزدیک بود بیوفته. خلاصه اولین غلت رو زدی و خدا بخیر گذروند. الان دیگه راحت غلت میزنی و خودت هم دستت رو از زیر تنت در میاری اما زود خسته میشی و نق میزنی که منو بلند...
17 ارديبهشت 1391

حرف دل .....

هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود هر لحظه دردی سر بر می‏دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟....... (دکتر شریعتی) -.-.-.-.-.-.-.-.-.-. -.-.-.-.-.-.-.-.-.-. -.-.-.-.-.-.-.-.-.-. -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-. مامانی با نفس تو نفس میکشم. با وجوودت جوون میگیرم. به خاطر تو فراموش می کنم آنچه رو که آزارم می ده. با صدای خنده هات فراموش میکنم هر دردی که سربر میداره...... پسری نازم ،با نگاهت ظرفیت قلبم رو بالا می برم که با تلنگرهای پی در پی شکسته نشه. عاشقتم ...
17 ارديبهشت 1391

پایان شش ماهگی عشقمون

رادین جوووووونم....شش ماهگیت مبارک امروز 6 ماه تموم از عمر قشنگت میگذره......کاملا غلت میزنی اما زود خسته میشی و غر میزنی که منو بلند کنید......فرنی و حریره بادووم و سیب رو خیلی دوست داری اما پوره نمیخوری.......عاشق دنده و فرموون و کلا محتویات داخل ماشینی.......بازی کردن با پاهات رو دوست داری مخصوصا ساعت 2 شب وقتی میخوام بخوابونمت...... با صدای بلند میخندی......با تکیه به جایی میشینی......من و بابا رو هم کاملا میشناسی ..... هر کدوم از نق زدنهات هم معنی مشخص دارند و منظورت رو خوب میرسونی....عاشق لب تاب ، کنترل تلویزیون، گوشی موبایلی...سفره رو کاملا میشناسی که پر از خوردنیه....دیگه یادم نمیاد. واکسنت رو هم با باباجوون رفتیم کادو...
16 ارديبهشت 1391